Showing posts with label شعر. Show all posts
Showing posts with label شعر. Show all posts

Sunday, June 28, 2009

بیدار شدیم بنگر



ای سمبل نادانی‌

امروز تو تنهایی

تو بنده‌ی این قدرت

والله که بیماری


بیگانه یی با وجدان

با حسرت آب و نان

با رنجش این ملت

با غربت در زندان


نیرنگ تو رنگ دین

چنگال پلیدت خونین

از رنج و عذاب تو

صلوات همه نفرین


بیدار شدیم بنگر

چون کاوه آهنگر

فریاد شدیم بشنو

هر کوچه شده سنگر


این پرده فرو افتد

این کاخ فرو ریزد

این کینهٔ سی‌ ساله

از سینه برون ریزد



فردا همه جا نور است

چشمان ددان کور است

دستان تحجر در بند

عصیان ز وطن دور است



صبور

خرداد ۸۸

Wednesday, June 24, 2009

خانه همینجاست---




این چند خط رو در جواب شعری از روزنامهٔ اعتماد ملی‌ چاپ ۳ تیر ۸۸، به قلم حافظ موسوی که در پست قبلی‌ گذاشتم مینویسم از زبان ندا

روحش شاد

و راهش پر رهرو باد



برادرم گفتی‌ به خانه برگردیم،

آری خانه....

دلم هوای خانه دارد

اینجا بهت کرده ام، ترسیده ام

و از خشک شدن چشمهٔ اشکم از این همه گاز اشک آور واهمه دارم.


ولی‌ صبر کن برادر، خانه همینجاست

همینجا که پر از دود است

همینجا که شیشه‌هایش را شکسته اند

همینجا که هر گوشه ا ش، راه نفس را بسته اند.


خانه همینجاست.

همینجا که خونین است

همینجا که حق بر سر دار است.

همینجا که در بن‌بست کوچه هایش،

تن فرشته‌ای خونین و بی‌ جان است


نگاه کن، خانه همینجاست.

همینجا که حالا پر از مشقت و درد است.

برادرم نگاه کن،

دوستانم همه زخمی و مضروب،

ولی‌ هنوز رنگ لبخندند.

ناله و آهشان بی‌ پایان،

باز به عشق و حق و وطن پایبندند


برادر، اینجا میمانم...

حتّی اگر شب پرستی‌ با گلوله یی سینه ام بشکافد

میمانم تا خانه را دوباره خانه کنیم.

خانهٔ عشق و امید و خلوص و لبخند.


ندا

شعری از روزنامهٔ اعتماد ملی‌ چاپ ۳ تیر ۸۸

براي خواهركم


صدا به صدا نمي‌رسد
چشم، چشم را نمي‌بيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم

بيا به خانه برگرديم
مگر نمي‌بيني
اينجا نه پرنده‌اي آواز مي‌خواند
نه كودكي لبخند مي‌زند
و از دهان بهت‌زده كوچه‌ها و خيابان‌ها
آتش و دود برمي‌خيزد

بيا به خانه برگرديم
[...]
گلوله‌هاشان مشقي نيست
چشم‌هاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشك‌آور و
دشنام و دود را ندارد

بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيده‌اند
اينجا اميرآباد است
[...]
و كمي‌پايين‌تر
خوابگاهي است كه اي بسا شب‌ها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوان‌هاي ماست
اينجا آشيانه كتاب‌ها و كاغذهايي است
كه اي بسا شب‌ها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌هاي سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهاي شكسته فروريخته‌اند
و ‌اي بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب [...]
مانند موشك‌هاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كرده‌اند

بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابه‌لاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را مي‌شنوم
كه چشم‌هايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانه‌هاشان امروز، خميده‌تر از ديروز است
مي‌پرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديده‌ايد؟
نمي‌دانم كجاست، موبايلش چرا جواب نمي‌دهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
[...]

بايد تمام شب‌ها را
دنبال ردپاي تو
[...]

و صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
[...]


حافظ موسوي

Tuesday, June 23, 2009

شعر ايرج جنتي عطايي در ارتباط با وقایع اخیر و لباس شخصی‌ ها



















تو، به خود نگاه مي كني - آينه سياه مي كني

پرده بر ترانه مي كشي - پنجره تباه مي كني

دست روي ماه مي كشم - من، ستاره آه مي كشم

نوازش نسيم مي كنم - روي شب نگاه مي كشم

ميعادگاه ما, انسان و آبادي - تاريخ و آينده ,ميدان آزادي

تو با گلوله و من باگل - تو با شليك و من با آواز

تو زرد ِ نفرت، كبود ِ كين - من سرخ ِ عشق و سبز پرواز

كسب تو، قتل ِ گل و شبنم - اعدام ِ باد و نور و دريا

كار ِ من كِشت ِ چراغ و دف - تيمار ِ رَنگ و رقص و رؤیا

ميعادگاه ما, انسان و آبادي - تاريخ و آينده ميدان آزادي

Sunday, June 21, 2009

کابوس


در شهری که حاکمانش کور را به اتهام دیدن ،

قلب را به جرم تپیدن و رود را به گناه تلاطم تازیانه میزنند ،

من از خوشباوری اینجا عدالت آرزو کردم،

ولی‌ اینک بار دیگر و پس از سالها دیگر همه بیناییم،

قلبهایمان برای آزادی میتپد و دست در دست هم رودی خروشانیم که خواب این حاکمان بی‌ عدالت را کابوس کنیم..


به امید حق

۳۱ خرداد ۸۸


وطن


وطن....

وطن را چه میشود؟

بر ایران چه میرود؟

با این خاک تشنهٔ آزادی چه میشود؟

عمریست از این شاخهٔ شکستهٔ بی رمق

حتّی به اسم ترس پرنده ای نمیپرد


لبها را داغ غم جاودانه یی

با سرب داغ و تیشه و شلاق دوخته

دلها در آتش ذره ای امید

چون هیزمی در دل آتش سوخته


ای مادرم وطن

با جوانان با غیرتت چه کردند؟

زبانها بریده اند

سرها شکسته اند

با سرب داغ اعتیاد و تباهی و فساد

گوش و چشم خلق به بهانهٔ تقوا بسته اند


پس کو آنهمه زمزمه و عشق و آرزو

پس کو خلوص مسجد و سجاده و وضو


در خواب میبینمت ای سرزمین من

کز قید و بند سیاه این دام رسته ای

بار دگر به سنّت پیشینیان خود

بر قلهٔ تمدن و قدرت نشسته ای


بار دگر دشتهات پر ز لاله اند

خیل کبوتران مهاجر سوی لانه اند

بار دگر جوانان عاشق وطن

وامدار رستم و رخش و حماسه اند


خرداد ۸۸